
| |||||
نوشته شده تو
|
این چند روزه اتفاقات مختلف و جالبی داشتم تقریبا هر روز از خونه بیرونم
گفته بودم که دو تا پروژه دارم انجام میدم حالا یکیش خیلی خیلی مهمه و باید تا اخر خرداد هم تموم بشه برای همین دیگه همش باید بدوم دنبال کاراش از اینها که بگذریم پریروز رفته بودم ختم یه نفر که یکی از دوستان دوران دانشجوییم در اصفهان بهم زنگ زد و گفت که پدر یکی از بچه ها که خیلی هم همه دوستش داریم فوت کرده و گفت که فردا هم هفتش است و همه دارن با هم میرن اصفهان و پرسید که اگه منم دوست دارم برم منم به خاطر پروژه نمیتونستم برم و گفتم نمیام ولی شب که رفتم خونه دیدم مامانم میگه برو خوبه بعد رفتم نشستم کارایی که باید اون روز انجام میدادم رو از خونه انجام دادم و شب ساعت ۱ با اتوبوس رفتیم اصفهان بعد از ۹ ماه دیدن اون شهری که خیلی دوستش داری واقعا لذت خاصی داره یه حسی داشتم که اصلا نمیشه توصیفش کرد با اینکه ۱ روز بیشتر نبودم ولی خیلی بهم خوش گذشت هیچ کدوم از فامیلها رو هم نرسیدم که برم ببینم البته چون قراره یه بار خانوادگی بریم و همه رو ببینیم خیالم راحته که بازم میرم ولی این یکی به مزه دیگه داشت مثل قبلا همه دوستام دور هم بودن البته همه تغییر کرده بودن خیلی بزرگ شده بودن همه هم کمی با هم غریب بودیم ولی به هر حال.... یه چیز جالب این بود که همه خیابونا رو فراموش کرده بودم یه ادرس که میخواستم بپرسم میدیدم همه چی برام اشناست ولی یادم نمیاد که چقدر از اینجا فاصله داره یا کدوم سمته! وقتی به دوستم گفتم کلی بهم خندید گفت مثلا هم خودت تقریبا بچه اینجایی و هم اینکه دو سال اینجا دانشجو بودی !! یه خانم و آقای عراقی هم بودن که دنبال مخابرات میگشتن که به عراق زنگ بزنن و فارسی هم بلد نبودن انگلیسی هم البته بلد نبودن خلاصه با ایما و اشاره و نصفه عربی نصفه انگلیسی فهمیدم که چی میخوان ولی من خودم هم بلد نبودم !! ولی چون خیلی دلم براشون سوخته بود از یه اقایی کمک خواستم و خلاصه براشون یه تاکسی گرفتیم که اونا رو دم یه مخابرات پیاده کنه! یه اتفاق جالبی هم برام افتاد من قبل از دانشجو شدنم اصفهان همیشه میدون نقش جهان ( میدان امام) رو به اسم نقش جهان میشناختم ولی وقتی که رفتم اصفهان دیگه از این اسم استفاده نکردم و دیگه میگفتیم میدون امام دیروز یه ادرسی داشتم که باید میرفتم و نوشته بود میدان امام منم فکر کردم که خوب نقش جهان که نقش جهانه ( دوباره برگشته بودم مثل قبل عکسهایی که دیروز گرفتم رو امشب میزارم تو وبلاگ
|
توسط حسین از کرج ۲۵/۳/۸۵ ساعت ۶.۵۵
تمام خوب رويان جمع گردند....
کسي که يادت از يادم بره نيست
خدایا دل ز مو بستان به زاری
نمی آید زمو بیمارداری
نمی دونم لب لعلت به خونم
چرا تشنه است با این آبداری
آهم الان خيلي سوزناکه
خيلي اسمونيه
خيلي عاشقانه است
مثل خودت
خدا کنه منم مثل تو عاشق باشم
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد
جان را سپر تير بلا خواهم کرد
عمري که نه در عشق تو بگذاشته ام
امروز به خون دل قضا خواهم کرد
ببين عشق رو چطور مي گه
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بيچاره دلم در غم بسيار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد
بیاتا
قدر یک دیگر بدانیمکه تا ناگه ز یک دیگر نمانیم
بی
پا و سر کردی مرابی
خواب و خور کردی مرادر پیش یعقوب اندرآ
ای
یوسف کنعان من......
دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد
به زير آن درختي رو كه او گلهاي تر دارد
....
سر من مست جمالش
جمالت
جمالت
دل من دام خيالت
خيالت
خيالت
خيالت
كه خيال شكرينت فر و سيماي تو دارد
زتو هر هديه كه بردم به خيال تو سپردم
كه خيال شكرينت فر و سيماي تو دارد
غلطم گر چه خيالت به خيالات نماند
همه خوبي و ملاحت ز عطا هاي تو دارد
اگرم در نگشايي ز ره بام درآيم
كه زهي جان لطيفي كه تماشاي تو دارد
ا
به دو صد بام بر آيم،به دو صد دام درآيم
چكنم؟آهوي جانم سر صحراي تو دارد
خمش اي عاشق مجنون،
بمگو شعر و بخورخون
كه جهان ذره به ذره
غم غوغاي تو دارد
خمش.............
برای همه عاشقا دعا کنیم
...که ز چشم من چکیدی
توی آسمون قلبم
یه خط قرمز کشیدی
تو همون نسیم پاکی
که به کوی من وزیدی
نفسهای گرم عشق و
تو به قلب من دمیدی
تو همون نقش سپیدی
که به ذهن من دویدی
به جای این دل مرده
توی سینه ام تو تپیدی
تو همون باغبونی که
علفهای هرز و چیدی
رو تنهء بید مجنون
عکس دو تا دل کشیدی
تو همون مرد غریبی
که به شهر من رسیدی
میون اینهمه آدم
هیچ کس و جز من ندیدی

تو همون مسافری که
زخمهای دلم رو دیدی
باز میون همه دلها
دل من بود که خریدی....
می خواهم غرق در صدایت شوم
کاش میشد رنگ عشق را درآن بیابم!
همه چیز،محبت،صداقت،یکرنگی،سادگی
همه و همه چیز را در ان اشکار می کنی
تنها انتخاب عشق را پنهان!
برای اعتراف زود است
فرصت تا محاکمه باقی مانده
ولی در دادگاه قلب من اسیری
تا جواب ندهی بیرون نمی روی
اگر تو بروی
که را محاکمه کند قلبم؟!
تنهای تنها!
پس خودم را باید محاکمه کند
محاکمه برای عشق!
ولی مجرمی ندارد برای محاکمه
چون تو فرار کردی از دادگاه!
پس توبیا و قاضی بشو،قاضی قلبم
اگر خواستی عفو کن
و اگر کار من جرم بود محاکمه!
انوقت دلم را زندانی کن
این برایم بهتر است!
می توانم بپرسم سلولم کجاست؟
جواب بده: در قلب من
این برایم ارزوست
"به امید روزی که برق عشق نیز به مجرمین زندان نگاهت بپیوندد!"
حسین
همه شب به یاد رویت بفشانم اشک حسرت به امید آن که آیی به برم ز دلربایی


