تبليغاتX
ولی ....

 

دارم امید که روزی بر جانان بروم
گریه را ترک کنم شاد و غزل خوان بروم
بود این خواسته پایان ارزوهایم
ترک غربت کنم و باز به ایران بروم
از سر شوق چنان منتظر ان روزم
که به لب خنده و با دیده ی گریان بروم.
آه سردم پر دردم
خدایا معجزه ایی کن من هم به ایران خودم برگردم.
اللهی معجزه ایی کن من هم به ایران خودم برگردم.
یوسف گمشده در چاه غریب ساغر
باره لاها مددی کن تا به کنعان بروم
شمع عمرم پیش از انی که به پایان برسد.
همچون پروانه به دیدار عزیزان بروم.
بود این خواسته پایان ارزوهایم
ترک غربت کنم و باز به ایران بروم
از سر شوق چنان منتظر ان روزم
که به لب خنده و با دیده ی گریان بروم.
برگ زردم پر دردم.
خدایا معجزه ایی کن من هم به ایران خودم برگردم.
الهی معجزه ایی کن من هم به ایران خودم برگردم.

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 20:57  توسط تنها غریب بی کس | 
اجازه هست عشق تو را تو کوچه ها داد بزنم ؟ رو پشت بوم خونه ها اسمتو فرياد بزنم ؟ اجازه هست مردم شهر، قصه ما را بدونن ؟ اسم منو ، عشق تو رو ، توي کتابا بخونن ؟ اجازه هست که قلبمو برات چراغوني کنم ؟ پيش نگاه عاشقت ، چشمامو قربوني کنم ؟ اجازه مي دي تا ابد سر بزارم رو شونه هات ؟ روزي هزارو صد دفعه ، بگم که ميميرم برات ؟ اجازه ميدي که بگم حرف ترانه هام تويي ؟ دليل زنده بودنم ، حرف بهانه هام تويي ؟ اجازه دارم که به همه بگم تو مال مني ؟ ستارتم اينو ميگه ، که تو ، تو اقبال
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 22:4  توسط تنها غریب بی کس | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 22:3  توسط تنها غریب بی کس | 
آلبوم آشواریا روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 21:52  توسط تنها غریب بی کس | 

غروب عشقم را کنار ساحل غم نظاره کردم و جانم آتش گرفت اما.....

من تنهايم تنهاي تنا در اين روزگار غم و دوري و من تنها مي مانم

غروب عشقم را کنار ساحل غم نظاره کردم و جانم آتش گرفت اما.....

اگرقرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خط هاي تلفن و تالارهاي گفتگو و ايميل ها اشغال ميشه . پر ميشه از کلمه هاي (( از اينکه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش يا تو را عاشقانه مي پرستم يا مراقب خودت باش )) اما بين اين همه پيام يکي از همه تکونده تره (( هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم )) پس عشق و محبت را تقديم آنکه دوستش داريم کنيم شايد فردايي دگر هرگز نباشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 21:47  توسط تنها غریب بی کس | 

۱.من رو به پايان مي روم رو به مهتاب خدايان ميروم من چشيدم زهر پيوند تو را مارهاي سرخ لبخند تورا

لبان بوسه هايم خونيست اي گل شب عشق من طائونيست کاش تمحيد تو پاکم کرده بود کاش دستان

 تو خاکم کرده بود تو فراموشم نکن در دفن سال لحظه اي بر خاک خاموشم بنال

۲.سکوت را مي پذيرم اگر بدانم روزي با توسخن خواهم گفت. تيره بختي را مي پذيرم روزي که چشمان

تو را خواهم سرود.مرگ را مي پذيرم اگر بدانم روزي تو خواهي فهميد که : دوستت دارم…

۳.  براي هميشه برو! امروز مي گويم : لعنت بر اينهمه حرف گوش کني ات! -------------------------------

-------------------------------------------------------------------------- زمين خورده ام...! چرا کسي

دستي تعارفم نمي کند؟ ------------------------------------------------------------------------------------

----------------------- خداوندگارا... سيخ را برگردان! اينطرفم سرخ شد...

۴.خداوندا : آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را نميتوانم تغيير دهم. شهامتي عطا فرما تا تغيير دهم آنچه

 راكه ميتوانم. ..و بينشي را كه تفاوت آن دو را بدانم.

۵.  سلام زيبا ترين حرفت را بگو شكنجه پنهان سكوتت را آشكار كن از خدا ستاره خواستم...خدا

 چشماتو به من داد بوي ياس و پونه خواستم...عطر موهاتو به من داد از جدايي گله كردم...دستاتو

گذاشت تو دستام يار عاشقونه خواستم...تو رو داد براي فردام طلب بهشت و كردم...هر جا رفتم اونجا

بودي هوس بارونو داشتم...تو چشمات گريه نشوندي تو خزون بهار و خواستم...روي گونه هايت گل افتاد

گرمي يه عشقو خواستم...تو زدي اسمتو فرياد هر شب امدي به خوابم...نمي خواستم بري از ياد خدا

 بیا همیشه پیشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 21:46  توسط تنها غریب بی کس | 

 

   خدای را به می ام شست و شوی فرقه دهید

    که من نمی شنوم بوی خوش از این اوضاع

 

 

این حوالی ای پرنده جای لانه نیست

صحبت سرود و نغمه و ترانه نیست

 

آنچه گاه گاه می رسد به گوش، نیز

جز صفیر سوزناک تازیانه نیست

 

هان چه گفته ای تو؟! چشمهء زلال عشق؟!

جان تو به گوشهایم آشنا، نه نیست

 

هی بیا دهان گشوده اند، مارها

اینکه شاخه نیست، آنکه آشیانه نیست

 

انتشار مژدهء شکفتن بهار

کار یک دو تا پرنده یا جوانه نیست

 

مثل برکه ای علیل مانده ایم، آه

جای طرح هیچ نوعی از بهانه نیست

 

می روی پرنده جان!؟ برو سفر به خیر

دشت لایق نوای عاشقانه نیست

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 17:31  توسط تنها غریب بی کس | 

         اگر تنهاترین تنهایان شوم، باز هم خدا هست، او جبران همهء نداشته هایم است.

                       

بر تن کهنهء دیوار

       و در آن کوچه که هر شام گذر می کردیم

       من نوشتم فانوس

      تو نوشتی ظلمت

                 تا به یک شعلهء کبریت به هم خو کردیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 17:28  توسط تنها غریب بی کس | 
 آنسوی پنجره

 

    باران و عشق بود

 

     اینسوی چشمهایی

 

      سرشار از نگاه

 

            *****************

 

   انبوه قطره های پر آشوب

 

    بر چارچوب پنجره می کوفت

 

     هم رقص با ترانه  باران

 

      قلبی در اشتیاق تو می سوخت

           

          ******************

       

   در گیر و دار پنجره بودم

 

    در گیر و دار شیشه و باران

 

     سنگی بسوی پنجره آمد

 

      .........................................

 

 

 

ديوانه
  نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 20:30  توسط تنها غریب بی کس | 
JavaScript Codes