تبليغاتX
ولی ....

امروز هوا خیس است
امروز زمین اکنده از هواست
امروز زمین هم خیس است
امروز آسمان خیس است
چشمان من پر از آبی بیکران آسمان است
امروز چشمان من خیس است
امروز حتی اقاقی هم خیس است.
پیکر امروز در میان شاخه های پر از خار اقاقی پاره پاره است
امروز دنیا از خون گرم امروز خیس است
خنده دار ترین قصه امروز
مرگ امروز در میان شاخه های اقاقی هاست
امروز دلم تنگ امروز است
امروز اگر دستانم رها شوند تمام رج های ثانیه های امروز را مینویسند
امروز دستانم دلتنگ امروزند.
امروز هیچ ندارم جز امروز
دیگر نمیخواهم پنجه در خاک افکنم.
نوشتن هم مرا التیام نمیدهد.
دیگر نوشتن هم بس است

 

 

 

 

 

 

 

 

آن هنگام که برگ های خزانی

پاییزی

زیر قدم ها صدا می کنند

روزها کوتاه شب ها بلند میشوند

اولین هیمه های هیزم

در بخاری ها صدا می کنند

از آرامش لبریزم

با فصل ها هم آهنگ شدن

به رازی میماند !

شکوه نا میرایی را حس کردن

تا بدانی که هیچ چیز تا ابد نمی پاید

وهیچ اتفاقی

بی دلیل رخ نمی دهد !

 

 

 

 

 

 

 

 

غم

گناه من چه بود که این گونه غمهایم را باید در چشمان حبس می کردم

وفریادم  فقط سکوت غمم بود!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 20:29  توسط تنها غریب بی کس | 
JavaScript Codes