تبليغاتX
ولی ....

ديشب خدا به خوابم آمد و حالم را پرسيد
گفتم : ای بدک نیستم
پرسيد: چه چيزي را خيلي دوست داري؟
گفتم: بپرس چه کسي را
گفت: چه کسي را؟
تصوير تو عزيزم جلوي چشمم آمد
گفتم: خودت خوب ميداني، از تو ميخواهم که او را به من برساني
لبخند مليحي زد و گفت: تلاشم را ميکنم تو هم تلاشت را بکن
ميخواست برود که پرسيدم : تو چه چيزي را خيلي دوست داري؟
گفت دوست دارم که گاه به يادم باشي؟
پرسيدم: چرا؟
گفت: چون من هميشه به ياد تو هستم
و او رفت و من گاه زمزمه ميکنم : خدايا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 22:21  توسط تنها غریب بی کس | 
JavaScript Codes