|
ديشب خدا به خوابم آمد و حالم را پرسيد گفتم : ای بدک نیستم پرسيد: چه چيزي را خيلي دوست داري؟ گفتم: بپرس چه کسي را گفت: چه کسي را؟ تصوير تو عزيزم جلوي چشمم آمد گفتم: خودت خوب ميداني، از تو ميخواهم که او را به من برساني لبخند مليحي زد و گفت: تلاشم را ميکنم تو هم تلاشت را بکن ميخواست برود که پرسيدم : تو چه چيزي را خيلي دوست داري؟ گفت دوست دارم که گاه به يادم باشي؟ پرسيدم: چرا؟ گفت: چون من هميشه به ياد تو هستم و او رفت و من گاه زمزمه ميکنم : خدايا |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 22:21 توسط تنها غریب بی کس |
