تبليغاتX
ولی ....
 آنسوی پنجره

 

    باران و عشق بود

 

     اینسوی چشمهایی

 

      سرشار از نگاه

 

            *****************

 

   انبوه قطره های پر آشوب

 

    بر چارچوب پنجره می کوفت

 

     هم رقص با ترانه  باران

 

      قلبی در اشتیاق تو می سوخت

           

          ******************

       

   در گیر و دار پنجره بودم

 

    در گیر و دار شیشه و باران

 

     سنگی بسوی پنجره آمد

 

      .........................................

 

 

 

ديوانه
  نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 20:30  توسط تنها غریب بی کس | 
JavaScript Codes