تبليغاتX
ولی ....

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی

تو با اسب سفید مهربونی اومدی

 از دشتای دور وجاده های پرغبار

 برای هم صدایی هم زبونی اومدی

تو از راه میرسی پر از گرد و غبار

 خزون انتظار میاد همرات بهار

 چه خوب بودنت چه خوب موندنت

چه خوب پاک کنم غبار و از تنت

غریبه آشنا دوستت دارم بیا

 منو همرات ببر به شهرقصه ها

بگیر دست منو تو دستات

 چه خوب سقفمون یکی باشه با هم

بمونم منتظر تا برگردی پیشم

 تو زندونم با تو من آزادم

به نگاهت مشتاقم....به دستانت محتاجم....به آغوشت نیازمندم

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 15:29  توسط تنها غریب بی کس | 
JavaScript Codes